
دیدم پروانه ای که بالی برای پرواز میخواست
افسوس
دوش شمعی را دیدم
که پای بی رحم بی ادراکی لگد کوبش کرد
به جرم صادقانه سوختن.پایبندبودن.به جرم پواز نکردن! وبه جرم مزاحمت برای پروانه ها! (عجیب است؟)
ودیدم اوزیر پا خفت
خفت ومرد
واز آن چیزی جز رد پایی نماند.
وپروانه ها چه خوشبختند
آنگاه که بربالهاشان پایی نهاده شد
طلب بالی دیگر میکنند
ودیده ام پروانه هایی که برای پروازی دوباره بالی دیگر گرفته اند
اما شمعی که دوباره زنده شود ندیده ام
و تو ...
ای شمع محفل من
بسوز...
وبدان روزی
توهم زیر پایی خواهی خفت
تو هم خواهی مرد
هرشب به کنار من فقط تو می ایی وغم
هر روز فقط مرا تو میخوانی وغم
من قصه نا تمام دردم ای دوست
پایان مرا فقط تو میدانی غم
و من مینویسم:
آنگاه که قامت سرو ِ عشق
خمیده نافرجام شد
اشک غمش گل سرخی را سوزاند
نه آن بود که من صادقانه بالی خواستم برای پرواز
وتو تنها یادگارم را راز چندین ساله ام را به لحظه ای خنده فروختی
من صادقانه از تو خواستم
کاش به من دروغ نمیگفتی
یا تو یک جمله ارتباط اونا رو باهم بگه؟
یاتو یک جمله ضدیت اونارو بگه؟
منتظرم
تو خود بگو من چه کنم
وقتی تو سلامت را خنده ات را وحتی نگاهت را از من گرفته ای
به چه جرمی باید اینگونه مجازات شوم
دیروز
اینگونه چراست؟
آن روز در کنارم گام برمیداشت وجز صدایی ازو نمیدانستم
چگونه آن صدا مجذوبم کرد؟
خواستم اورا بشناسم اما نگاهی لازم بود تا غرق او شوم
آن نگاه چگونه غرقم کرد؟
کاش در چشمانش خیره نمیشدم تا خنداه ای ازو نبینم
وآن خنده چگومه زخمم کرد؟
و خنده های دوباره اش که نیشتری بودبردردل خسته ام
خنده هایی که میتوانست قلب شکسته ام را از پای در آورد
چرااکنون دیگر قلبم نمی تپد؟
خواستم.تا شاید همسفرش شوم.خواست بداند چرا؟
... مانده ام اکنون.چرا؟
کاش فرهادی بودم وبیستون میتراشیدم
شاید دیگر چرایی نبود
امروز
غمگینم؟!
آری.شاید اگر آنگونه نمی گفت.اگر خندهاش را از من نمیگرفت.غمگین نبودم
اکنون بیمار خنده ی دوباره اویم
او چه گفت؟
(( میخندم .تا دل کودکیم شاد شود. وتو چرا...))
ـ بر من چه گذشت ـ
شاید او نمیداندصدایی میتواند مجذوب کند.نگاهی غرق کند و خنده ای دلی را ریش کند.شاید اگر میدانست چشمایش را می بست ولبانش را میدوخت تا....
شاید اگر فرهادی نمی بود بیستونی تراشیده نمی شد ومن اکنون چرایش را جوابی میگفتم
اکنون
شاید سکوت چرایی را پاسخ گوید
کاش سکوتم را بخواند
وفردا...
شاید اگر فردا را میدانستم امروز اینگونه نبود...
نمیدانم
چرا دیروز را زیسته ام که اکنون. امروزم را اینگونه میبینم: در آرزوی فردا